افسون عشق
خدایا سرای محبت کجاست من آواره ام شهر الفت کجاست
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سال ها هست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرارکنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا، خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟!! پ.ن: شعر از حمید مصدق... هم پای شبی سرد و سراسیمه دویدم بی وقفه دویدم به طلوعی نرسیدم فریاد زدم: عشق تورا هم نفس باد از هیچ دلی هیچ جوابی نشنیدم یک باره به خود آمده دیدم که صد افسوس یک عمر به جز طعم صبوری نچشیدم با این تن سرمازده ی خشک و سترون دیدم که به جز وسعت آهی نپریدم بر شانه ام تهمت سیبی که نخوردم در طالع من شومی خوابی که ندیدم آن لحظه در آن شهر شب و رخوت و قندیل سرسبزترین خاطره را آه کشیدم...

| Design By : Night Melody |

